دلنوشته های دانش آموزان درون "مقام معلم"
آموزشگاه راهنمایی نجمـه(س)کاخک
معلم مـهربانم،ازروزازل کلام وحی مرواریدهای هدایت رابردل پیـامبرپاشیدوندای آسمانی «ن.والقلم ومایسطرون»رابرپهنـه ی زمـین وزمـینیـان پاشید.وتودرمـیدان یکه تازی هدایت قدبرافراشتی وعشق باتوآغازشد.
کلاس خاطره هابایـادتوجان گرفت ونابینایـان راباالفبای زندگی بـه دنیـای زیبای دانایی هدایت کردی وتوانایی شان آموختی.تودرسپیدی برگ های دفترخاطرات دلم جریـان داری توباکوله باری ازمـهربه مـیدان نبردباسیـاهی وتاریکی آمدی وماتشنگان رادروادی محبت وآموختن سیراب نمودی.
ای معلم چه زیبابودالفبای مـهرت برآسمان دل ما وبارش باران بردل کویرتاریکی ما.
توقطره قطره برسطح ترک خورده ی زمـین دلمان باریدی وعلم رابه این کویرهدیـه کردی وکلمات درذهن ماجوانـه زدند.آموختن ونوشتن ودانستن رایـادگرفتیم.نگاه زیبای تومکتب مـهرورزی بودوماشاگردان حجره های دانش چشمـهایت بودیم کـه دست دردستت نـهادیم تاراه پرپیچ وخم زندگی رابرایمان عارفانـه وصادقانـه تفسیرنمایی.تودرفرازونشیب های زندگی همراهمـیمان کردی تادریخبندان جهالت درجانزنیم.
واینک ای معلم،چراغ دانشی کـه دردست ماست روشنایی ازتوداردوعطروبامبری ورسالتی کـه نشانـه های استوارت خودنمایی مـی کند.
روزت مبارک
نوشته ای م.مقیمـی،پایـه سوم راهنمایی
اگرمعلم بودم...
اگر معلم بودم دفتر عشق و صمـیمـیت را با آمـیزه ای از جنس مـهر و محبت درون چشمـه های پرجوش وخروش نونـهالان باغ بهشت روانـه مـی کردم ونگاه پرسان وتشنـه ی آنان را با آب کوزه ی علم و دانش سیراب مـی نمودم
اگر معلم بودم دفتر علم و دانش را درون دنیـای پرهیـاهوی کودکان حک مـی کردم و به دانش آموزان باغ بهشت،برروی پل لغزان زندگی ،کنار درخت بیدی کـه سایـه اش را بر روی آب های صاف و زلال رودخانـه ی معرفت انداخته بود درس شـهامت ورشادت مـی دادم .
اگر معلم بودم بـه دانش آموزان مـی گفتم تکبر نفرت دروغ را هیچ وقت درون زندگی بـه کارنبندند و
بارها بر روی گلبرگ گل مـهر مـی نوشتم و با باد رهسپارش مـی کردم.
گاهی حال و هوای دل بچه ها را خدایی مـی کردم و سپیده دم عشق قلبیشان را با یـاد صاحب
الزمان عطراگین نموده وعطر شب بوهای احساسشان را درون بی پروا درون آسمان حقیقت رها مـی کردم.
اگر معلم بودم نور نقره ای فام مـهتاب را چون امـید درون آسمان قلبشان تابان مـی کردم و ظرف های بلوری و نقره ای رنگ دوستی راپر از گل های بنفشـه مـی کردم ودر گلستان مـهربانی هایشان رها مـی نمودم که تا همـیشـه مثل یک رویـای ناتمام برایشان باقی بماند .
نوشته ای از زهرا رجبیـان،پایـه سوم راهنمایی
عقربه های ساعتی کـه شماته اش یک صلیب طلایی بود ،داشت درون اسکله ی هفت و بیست و پنج دقیقه لنگر مـی انداخت.که با سلامـی دوباره دیدگانم را مـهمان چهره ی زیبایش کردم
آن روز به منظور اولین بار دل از شـهر کتاب و درس ب و ساعتی درون خود پرسه زدم
با صدایش پا از کویر بی انتهای خیـال بیرون گذاشتم و افکارم را تنـها گذاشتم و به او کـه داشت از من مـی پرسید ،نگریستم با ترس پا بـه کوچه ی اقاقیـا نـهادم و با توضیحی مفصل بـه آسانی آن پی بردم ،ابتدا غوغا ی درونم را با سکوت دل انگیز کلاس شستم و ریـه هایم را با عطر گل های هزار رنگی کـه بر درون و دیوار دلم ۀویخته بود ،پرکردم بعد پاسخگوی همـهی خواسته های شدم و آنگاه آرام بر روی تکیـه گاه همـیشگی ام لمـیدم.
بی درنگ بـه او نگاه کردم ،فکر کردم ...با لبخندی کـه وصله ی چهره ی زیبایش بود آموخته هایش را بـه ما عرضه مـی کرد و گاه گاهی درون اوج سخنانش نفسی تازه مـی کرد و آنگاه کـه تمام شد کنار پرده ی سبز رنگ کنار پنجره ایستاد ناگهان صدای مـهیبی مـهم را بـه خود جلب کرد،چشمانم بـه زیرپاهایم خیره شد بعد با عجله خم دم و کتاب قطوری کـه زیر مـیزم افتاده بود را برداشتم و دقایقی بعد دوباره چشم هایم را بـه چشمان زیبلیش دوختم و روزش را عاشقانـه تبریک گفتم...
نوشته ای از فاطمـه شاهرخی،پایـه سوم راهنمایی
معلم،توآن همـه ای کـه من خدارابه توسوگندمـی دهم.
ای چشمـه کویر،ای چراغ معرفت وای نوربی همتای هدایت.کاش قدرت آن راداشتم کـه ذره ای ازفداکاری هایت راجبران نمایم.آفرینش انسان باخواندن آغازشدوبزرگ معلم هستی،بودن رانتیجه آموختن وبکاربستن آن دانست تاجایی کـه حضرت علی(ع)خودرابندهی مـی دانندکه ایشان راکلمـه ای بیـاموزد.
دروصف مقام توچه مـی توانم بگویم جزآنکه روزت رابه خداتبریک گویم.کسی کـه این مقام رابه توبخشیدمـی تواندتوراتوصیف کند.توایی کـه الفبای انسانیت رابه من آموختی.خودسوختی تنارشد مارانظاره کنی.ازوجودت گذشتی تاوجودمان راارج نـهی.لبخندلبانت رابرقلب من نشاندی تادرخت دوستی ومحبت دروجودمان ریشـه دواند.
محبت مادرانـه رادروجودمان کاشتی تابتوانیم بهترین فرزندبرای مادرانمان باشیم.دستمان رابگیرتابتوانیم درسایـه ی وجودت بهترین بنده ی خداباشیم.معلمم،ای خداگونـه ام،وجودت برایم مایـه ی خیرورحمت است.نگاهت،مظهرلطافت ومـهربانی هست وقلمت هدایت شده ی اشرف مخلوقات شدن.
پیشاپیش روزت گرامـی،دلت بهاری وعمرت جاودان باد.
نوشته ای ازنگین گوهری،پایـه سوم راهنمایی
تنـهایی هایم پرازسکوت اندوسکوتم پرازحرف های ناگفته
حرفهایم رادرگنج قلبم انباشته مـی کنم تاروزی بتوانم بارهاشان قلبم راسبک کنم.سخن هایم رافقط درتاریکی وباخودمـی توانم بگویم.بااوکه هستم فکرمـی کنم پاک ترین انسان گیتی ام.مـی دانم روزی دستم رامـی گیردومرابه سوی جاده خوشبختی مـی راند.رویـایم رابه واقعیت تبدیل مـی کندواشک راازچشمانم مـی زداید.وبه جای آن برق شادی درآن مـی نشاندمـی دانم کـه اگرخداوندآرزویی رادلی بیندازد بـه اوتوان رسیدن بـه آن راهم مـی دهد.
ای معلم ای دوست مـهربانم،ازتومـی خواهم بگذاری کـه این بذرمحبتی راکه دردلم نسبت بـه خودکاشته ای بـه گلی تبدیل شودوهمـیشـه دردلم بماندوبه من قدرتی ده تاهمـیشـه بدان آبی دهم تاخشک نگرددوهمـیشـه یـادت درذهنم ماندگار باشد.
معلم بهترین یـار من
به نام خدایی کـه معلم وآفریننده ی همـه ی موجودات روی زمـین است.
معلم کلمـه ای زیباست کـه مفهوم عشق،صداقت،مـهربانی رادرخودگنجانده هست وهرلحظه چون شمعی فروزان مـی سوزداماباعشق ودست پرمحبت خودهرلحظه برتخته سیـاه قلب هاچیزی مـی نگارد.صدای دلنشینش همـیشـه برایم آشناست ومن نیزبه این وجود سراسر محبتش افتخارمـی کنم.
معلم مانندباغبانی هست که هرلحظه گلها را سیراب مـی کندتاهرروزبیشتر رشدنماید وسیراب گردد.
صدای دلنشین معلم را،هرلحظه بیش تردوست دارم کـه درس های زندگی رابه مامـی آموزدوهمـیشـه کلاس درس راباصدای زیبایش دوست دارم ومن تلاش اورابرای همـیشـه بـه ذهن مـی سپارم تانامش به منظور همـیشـه درخاطرم بماندوهیچ گاه پاک نگردد و در آخرین جمله مـی گویم:
معلم،ای آفاق خوبی هادوستت دارم
نوشته ای ازوحیده قائمـی،پایـه سوم راهنمایی
معلم عزیزم،ای چراغ پرفروزعلم ودانش،آینده ی روشن خودرامدیون توهستم.قلبم راتقدیم تومـی کنم بـه این دلیل کـه توعلم و دانشت راتقدیم من کردی.برگه های سفیدذهنم رابااین امـیدکه درکنارتوهستم ورق مـی ؛زیراتوبدون هیچ مانعی باران دانشت رابرسرمن فروریختی.تومـهری بـه پاکی آسمان داری،این راازچهره مـهربانت مـی فهمم.توچراغی هستی کـه مرابانورت درراه رسیدن بـه هدفم یـاری مـی کنم وهمـیشـه فروزان خواهی ماند.
توچون مادری هستی کـه مراازگهواره که تا گورباعلم ودانش همراهی کردی.معلم،ای شریک رنج وغم های من،توطبیبی هستی کـه آلودگی جهل ونادانی رابانورهدایت خویش ازذهنم پاک کردی ومرابه قله افتخاررساندی.
نوشته ای ازمحدثه زارعی،پایـه سوم راهنمایی
اگرمعلم بودم عشق ومحبت رادرمـیان نونـهالان ودانش آموزان خویش پدیدارساخته وکفرونفرت رامحومـی کردم.
اگرمعلم بودم علم ودانش وادب رادرقلب تمام کودکان حک مـی کردم.
اگرمعلم بودم کوزه ای ازعلم وآبی ازدانش رابرگلهای زیبای هستی گوارامـی ساختم.
اگرمعلم بودم قلب نونـهالان راازیـادونام خداپرمـی کردم وشرک وشیطان راازقلب هایشان روانـه مـی ساختم.
اگرمعلم بودم بسیـارصاف وزلال همچون آسمان ،صداقت را ارزانیدانش آموزانم مـی کردم تاآنان اخلاق زندگی رابیـاموزند.
اگرمعلم بودم گیتارعلم ودانش رامـی نواختم وباباد رهسپارمـی کردم تاآوای آن رادرتمام جهان بپراکنم.
اگرمعلم بودم دانش آموزان راتشویق بـه ساختن پلی بـه سوی خدامـی کردم تابتوانم آنان راازفرش بـه عرش بـه سوی خداراهنمایی کنم.
اگرمعلم بودم مانندآینـه ای،علم ودانش وادب رابازتاب مـی دادم ونفرت ونادانی وسستی رادر هم مـی شکستم
اگرمعلم بودم بـه دانش آموزانم مـی آموختم که:غمـهایشان رابرروی شن های ساحلی قلبشان بنویسندتابادآن هاراببردوشادی هایشان رابرروی تخته سنگی روی ساحل دریـای قلبشان حک کنندتا ماندگار شود
اگرمعلم بودم قلبهای نونـهالان راهمچون سپهر،سیمگون مـی ساختم.
نوشته ای ازالهام صمـیمـی،پایـه سوم راهنمایی
ای معلم،ای نسیم صبا،توبااندیشـه های بهاریت،جویبارزلال قلم رابر صفحه روشن کاغذجاری مـی سازی وبانغمـه دل نشین کلامت جوانـه اندیشـه رابارورساخته وسبدسبدمـیوه بـه شفافیت و درخشندگی
خورشیدبه ارمغان مـی آوری.
اردیبهشت ماه بانفس پیـامبرگونـه ات جوانـه مـی زند.تومـی آیی تاخورشیدآگاهی رادرقلب های حاصل خیزفرزندان سرزمـین شان بکاری .دستان سپیدت برپیکره تخته سیـاه نورمـی پاشدوالفبای روشنی رادراذهان تاریک حک مـی کند.
ای سنگ صبورغم های پروانـه ها،این گونـه کـه عاشقانـه بـه رویشمان کمربسته ای،دیرنیست کـه ازهرگوشـه این خاک،صنوبرانی سربلند،گیسوان طلایی خورشیددانش راشانـه بزنندوستاره های فروزان پژوهش،ازچشمان آگاه همـین نوباوه گان بزرگ اندیشـه،روشنی بخش رصدخانـه های تاریک جهان گردد.
ای فرستادگان دانایی!بهارتان خوش،قلمتان سبزواندیشـه هایتان بهاری باد...
نوشته ای ازاسماءجاهد،پایـه سوم راهنمایی
گر معلم بودم،سعی مـی کردم مظهر عشق و صفا و صمـیمـیت باشم که تا دانش آموزان درون عشقم غرق شوندو حرف های دلم را آن گونـه بر صفحه ی ضمـیرشان حک مـی کردم کـه هرگز گرد فراموشی نگیرد.روی گلبرگ های زندگی خوب و نیک بودن را رقم مـیزدم و در صدف خاک گرفته ی قلبم مروارید هستی را نشان مـی دادم که تا با صمـیمـیت و سادگی دلم با خبر شوند.اگر معلم بودم فانوس فروزان لحظه های تاریک دانش آموزانم مـی شدم که تا راه را بیـابند.
اگر معلم بودم....
نوشته ای از فریبا شرفی،پایـه سوم راهنمایی
ای معلم ای شمع فروزان ،ای چراغ راه ما و ای آفتاب مـهربانی
راه و رسم رسیدن بـه خدا را پیش پای ما گذاشتی و خانـه ی دوست را نشانمان دادی
تو بودی کـه یـادمان دادی احتیـاط کنیم اما نترسیم،شرم کنیم اما از آموختن شرمنده نباشیم
واقع نگر باشیم اما گستاخی نکنیم،یـادمان دادی چشم هایمان را بـه روی عیب های پنـهان مردم ببندیم و همـیشـه قلب مـهربانمان بـه روی مردم نیـازمند باز باشد
ای معلم عزیزم:
هرچه باشیم،هرکجا باشیم و هرکجا برویم همـه ی فصل های زندگی ما آکنده از عطر یـادت خواهد بود مگر مـی شود خاطره ی باران از یـاد بیـابان برود؟
نوشته ای از نازنین تاتار،پایـه سوم راهنمایی
ای کاش معلم بودم وهمچون شمعی فروزان درکوچه های تاریک قلب دانش آموزانم راه مـی یـافتم کـه برای رسیدن بـه هدف وموفقیت بیشترین تلاش کنندوحتی ازکوچک ترین تلاشی هم دریغ نمـی کند.
مـی دانم کـه معلم همچون ستاره ی امـیدآسمان بی کران قلبم است.پس مـی کوشم تاروزی خودنیزستاره ی امـیدی به منظور دیگران باشم.معلم همچون باغبانی کـه باکاشتن بذردرزمـین ورسیدن بـه آن،ما رابه اوج مـی رساندوفرزندان ایران زمـین همچون بذری کـه پس ازمدتی بـه مـیوه ای زیباتبدیل مـی شوند
پس مـی آموزم ومـی کوشم تابرپله های بعدی زندگی با صلابت پای گذارم تاروزی خودرادرجایگاه معلمـی ببینم واگرمعلم بودم باتمام وجودبرای فرزندان آینده کشورمـی کوشم تاآینده ای بهتروسرافرازترداشته باشند.
نوشته ای ازفاطمـه عیدی،پایـه سوم راهنمایی
وقتی بـه کلاس پا مـی گذارد،بهاربانسیم نفس هایش مـی شکفد.بااوآسمان مـی بارد،چشمـه مـی جوشد،نسیم مـی وزدوآفتاب سفره مـهربان خویش را مـی گشاید.قلبش خانـه مـهربانی هست وباسرانگشت خویش بـه افق های دوراشاره مـی کند؛افق هایی کـه پرازتپش رنگارنگ پروانـه هاست.
ازخانـه تامدرسه باهرگام بـه بهشت نزدیک ترمـی شود.باقلمش مشق عشق مـی نویسد،عشقی کـه ابتداوانتهاندارد.
معلم عزیزم،هرچه باشیم وهرکجاباشیم همـه فصل های زندگی ماآکنده ازعطریـادشماخواهدبود.مگرمـی شودخاطره ی باران ازیـادبیـابان برود؟
نوشته ای ازنرگس باقری،پایـه دوم راهنمایی
سلام معلم عزیزم،نمـی دانم از کجا و چگونـه شروع کنم چون محبت های شما آن قدر فراوان هست که قلم قدرت نوشتن و کاغذ گنجایش توصیفش را ندارد دوستتان دارم ،آن قدر کـه یک فرزند بـه مادرش
چون پا بـه کلاس مـی گذارید با چهره ای گشاده و تبسمـی شیرین بر لب،آرامشی دیگر دارم،با نگاه مادرانـه و مـهربانتان احساس امنیت مـی کنم و حضورتان لذت بخش هست ،نصیحت هایتان را با جان مـی خرم و حس دلسوزیتان را بـه خوبی درک مـی کنم
معلم عزیزم!چگونـه مـی توانم قدردان این همـه محبت هایتان باشم ،سعی مـی کنم با انجام بـه موقع وظایفم و با درس خواندنم گوشـه ای از این زحمات را جبران کنم
روزتان را تبریک گفته و سلامتی و موفقیت شما را از خداوند متعال خواستارم
معلم عزیزم یـادتان همـیشـه درون ذهنم،عشقتان درون قلبم و عطر مـهربانیتان همواره درون وجودم جاریست
آنکه هیچ گاه زحمات شما را فراموش نخواهد کرد دانش آموز کوچکتان....
نوشته ای از حمـیده اسماعیل زاده،پایـه دوم راهنمایی
معلم،ای همدم و مونس لحظات تنـهایی ام،ای آنکه سالهای عمرت را صرف آموختن کردی و اندیشـه هایت را درون اختیـار ما گذاشتی
تو کـه هرگز نگاهت از ما رو گردان نبود ،لبخند برلبانت جاری بود و مـهر و محبت تو پاسخ سوال های بی جوابمان بود
ما درون کلاس درس الفبای زندگی را ازچشمـه ی نگاهت مـی آموختیم و چون پایـان مـی گرفت و عطر نگاهت را از ما مـی گرفتی کلاس آن گرمـی و شوق خود را از دست مـی داد و دلها دیگر آن همـه طراوت را نداشت
تو بودی کـه به من آموختی با چند خط کوچک خانـه ای زیبا بکشم و آسمانی آبی از جنس صفا و یکدلی ،تو الفبا را با تمام صبر و بردباریت بـه من آموختی ،الفبای زندگی را ،الفبای عشق و مـهر و عطوفت را
من از تو درس ها آموختم ای معلم اخلاق ،روزت گرامـی باد
نوشته ای از فاطمـه دادپور،پایـه دوم راهنمایی
سلامـی بـه پاکی آسمان،به زلالی آب وگرمـی آفتاب بـه پیشگاه انسانی کـه خوبی هایش راباهیچ واژه ای نمـی توان وصف کرد.کاش مـی توانستم بگویم کـه چقدروجودت برایم مایـه آرامش وحرف هایت برایم سرشارازآواززندگی است،اگرتونبودی زندگی معنایی نداشت توبودی کـه به من درس ایثاردادی واین ایثاررا من درچهره تووقتی ازشدت خستگی رمقی دروجودت نبود وبازباحوصله بـه حرفهایم گوش مـی دادی احساس مـی کردم.
من بانگاه توبه دریچه ی دنیـا نگریستم وباتولحظه بـه لحظه الفبای مـهربانی راروی دفتری ازوجودم نگاشتم وبازهم دوباره مـی توانم بگویم کـه واژه هاچقدرناچیزاند به منظور وصف تو...
نوشته ای ازملیحه سرحدی،پایـه دوم راهنمایی
سلام بر تو کـه چون مادری عزیز بریم عشق و محبت را بـه ارمغان مـی آوری
به مادر عزیزی کـه ماه هاست تحملم مـی کند و با تمام خوبی و بدی هایم خم بـه ابرو نمـی آورد او کـه ستاره درخشان قلب من هست و با لبخندی زیبا درس زندگانی را بـه من مـی آموزد ،درس عشق و ادب را ،درس مـهر و صفا را ،درس ایثار و از خود گذشتگی را
مادری کـه نفسش بـه من آرامش مـی دهد و هرچه بکوشم نمـی توانم اندکی از مـهر و محبتش را جبران کنم و کاش مـی توانستم قدردان زحماتش باشم
نوشته ای از محدثه شریفی ،پایـه دوم راهنمایی
بسم الله الرحمن الرحیم
ن.والقلم ومایسطرون.قسم بـه قلم وآنچه مـی نویسد.خداوندبزرگ دراین آیـه قران ارزش واهمـیت آموختن رابیـان مـی کند.به قلم وآنچه مـی نویسدقسم مـی خوردچهی بایدنوشتن راآموزش دهد.معلم، انشادرمورد اگر من خورشید بودم همان معلمـی کـه دوستمان است.آفرین براولین معلم جهان کـه خواندن رابه نبی مکرم اسلام آموخت.پیـامبری کـه به مدرسه نرفته خواندن آموخت
وسلام برتوای معلم کـه چراغ هدایت انسان هستی.چراغی کـه مسیرتاریک زندگی انسان رابامشعل نورانی علم ودانش روشن مـی کند.معلم همان مادری دلسوزبرای آموختن ازجان خودسرمایـه گذاشته تادرکنارشمع وجودشان ،مانوجوانان رابهره مندسازند،چون خورشیدرابه مانشان مـی دهند.با افتخاربردستان معلمـین خودبوسه مـی .
درارزش مقام معلم همـین بس هست که حضرت علی(ع)مـی فرمایند:«هرمرایک حرف بیـاموزدمرایک عمربنده خویش مـی سازد».
نوشته ای ازفاطمـه رستمـی،پایـه دوم راهنمایی
"معلم ستاره ای درخشان درون ظلمات شب"
ای معلم توراسپاس...
ای آغازبی پایـان،ای وجودبی کران،ای والامقام،ای فراترازکلام،توراسپاس...
ای کـه همچون باران بر کویرخشک اندیشـه ام باریدی،سپاست مـی گویم.
تورابه اندازه ی تمام مـهربانی هایت سپاس مـی گویم.
ای معلم خوبم،ای دریـای محبت،ای دارنده ی آسمانی ترین عشق ها،
ای دشت ایثاروفداکاری این تویی کـه بادستان پر عطوفت گلهای علم وایمان را درگلستان وجودم مـی پرورانی.
پس تو ای معلم تورابه وسعت نامت سپاس مـی گویم،همان نامـی کـه چهار حرف بیشترندارد اما کشیدن هر حرف وصدایش زمانی بـه وسعت تاریخ نیـاز دارد....
زهرا خواجگی،کلاس اول راهنمایی
معلم چشمـه ای جوشان و خروشان هست که با جوش و خروشش بـه سد جهل و نادانی ما برمـی خورد و آن را درون هم مـی شکند و به ما درس زندگی و رستگاری مـی دهد
معلم!دست های تو،چشم هایت و حتی نفس هایت امـیدبخش است،هربار کـه با لبخندت وارد کلاس مـی شوی مثل این هست که شادی را چون نسیمـی ملایم همـه جا مـی گسترانی و چه با اقتدار بـه ما درس خوب زیستن مـی آموزی و با رضایتی قلبی پاسخگویمان هستی و دست نوازشگرت را بر سرمان مـی کشی...
معلم!تو بودی کـه اولین بار قلم را درون دست من جادادی و تشویقم کردی که تا بنویسم و چراغ امـید را درون قلبم روشن نگه داشته ای من که تا ابد مدیون زحمات و لطف بی اندازه ی تو هستم و هیچ گاه لحظه لحظه ی با تو بودن را از یـاد نخواهم برد.
نوشته ای از زینب ساکنی،پایـه اول راهنمایی
سلامـی بـه گرمـی آفتاب بر تو کـه مـی آموزی و مـی دانی راه و رسم درست زیستن را
معلم عزیزم من از آن همـه صبوری و توانت مـی آموزم کـه چگونـه صبور باشم و مشکلات را تحمل کنم از صمـیم قلب دوستت دارم و به تو عشق مـی ورزم
معلم مـهربانم مـی خواهم چون گلی خوشبو باشی نـه بـه کوتاهی عمر گل با همان لطافت و یکرنگی،مـی خواهم مراببخشی و کوتاهی هایم را ندیده ب
و من هم مـی خواهم کلامت را گرامـی بدارم و به آنچه مـی گویی عمل نمایم
تو چون شمع مـی سوزی و دست از تلاش برنمـی داری و به این همتت افتخار مـی کنی
تو مـی دانی کـه مـی توانی با دست های پرمـهر و عطوفتت،جامعه ای آباد بسازی و بر این سازندگی افتخار کنی
آری تو لبریز از صبوری و استقامت و دلیری هستی
روزت مبارک
نوشته ای از مریم امـیریـان،پایـه اول اهنمایی
موضوعات مرتبط: انشادرمورد اگر من خورشید بودم دل نوشته ها ، انشاء دانش آموزان
برچسبها: دلنوشته , انشای دانش آموزان , به منظور معلم
ادامـه مطلب
[زنگــ انشا - به منظور معلم انشادرمورد اگر من خورشید بودم]